*مرگ سایه ی زندگی نیست... همسایه ی زندگی است.

*سکته ناقص اثبات می کند که عزرائیل هم جائز الخطاست.

*زندگی واضح است و مرگ مبرهن.

*کاش راه را گم می کردیم نه خود را.

*همسایه ی ما در آرزوی داشتن یک همسایه ی خوب دق کرد.

*درد ما... گریستن برای خود است نه دیگران.

*فاصله ها... قدر پیش داوری های ما را خوب می دانند.

*صداقت نگاهش زیبا بود،افسوس که سگ بود.

*طوفان، مانور جنگیِ طبیعی است.


اگر به زبان های مردم و فرشتگان سخن گویم و محبت نداشته باشم مانند نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده شده ام و اگر نبوت داشته باشم و جمیع اسرار و همه ی علم را بدانم و ایمان کامل داشته باشم بحدی که کوه ها را نقل کنم و محبت نداشته باشم هیچ هستم و اگر جمیع اموال خود را صدقه دهم و بدن خود را بسپارم تا سوخته شود و محبت نداشته باشم هیچ سود نمی برم.
محبت حلیم و مهربان است.
محبت حد نمی برد.
محبت کبر و غرور ندارد.
اطوار ناپسندیده ندارد و نفع خود را طالب نمی شود.
خشم نمی گیرد و سوظن ندارد.
از ناراستی خوشوقت نمی شود ولی با راستی شادی می کند.
در همه چیز صبر می کند و همه را باور می نماید.
در همه حال امید وار می باشد و و هر چیز را متحمل می باشد...

بار خدايا از كارهايي كه كرده ام به تو پناه مي برم:


- از اين كه وقتي كسي كار بدي كرده بود و خود ناراحت بود آن را به رخش كشيدم.


- از اين كه براي كسي از روي كينه دعاي بد كرد يا نفرين كردم.


- از اين كه وقتي كنار فقيري رد مي شدم خود را به نديدن زده و رد مي شدم.


- از اينكه از هنرم در راه خدا استفاده نكردم.


- از اين كه به كسي بيش از اندازه اصرار كردم كه چيزي را بگويد، كاري بكند يا چيزي را نشانم دهد.


- از اين كه در غم ديگران شريك نبودم، بلكه از ناراحتي آنها خوشحال بودم.


- از اينكه احساساتم بر عقلم غلبه كرد.


- از اينكه خود را به زحمت نيانداختم كه ديگران در آسايش باشند.


- از اينكه بدون فكر سخن گفتم.


- از اينكه كاري را براي عزيز كردن خود انجام دادم.


- از اين كه براي فخز فروختن چيزي را ياد گرفتم.


قفسی باید ساخت هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست با پرستوها و کبوترها همه را باید یکجا به قفس انداخت روزگاری است که پرواز کبوترها در فضا ممنوع است که چرا به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است روزگاری است که خوبی خفته است و بدی بیدار است و هیاهوی قناری ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را می خواندم مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو تا به آنجا که وصیت می کرد گر روی پک و مجرد چو مسیحا به فلک از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو دلم از نام
مسیحا
لرزید...

فريدون مشيري
I have summoned you by name, you are mine
و تو را به اسمت خواندم و تو از آن من هستی.
you are to give him the name Jesus, because he will save his people from their sins
و نام او را عیسی خواهی نهاد، چون او قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانید.
Love your enemies, bless those who curse you...
و برای دشمنانت دعای برکت کن...

do good to those who hate you...
به آنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید...
and pray for those who persecute you
و برای آنانی که شما را آزار می دهند، دعای خیر نمائید.

be perfect, therefore, as your heavenly father is perfect.
کامل باشید، همانطور که پدر آسمانی شما کامل است.
I have set my "rainbow" in the clouds, and it will be the sign of the covenant between me and the earth.
"قوس" خود را در ابر می گذارم، نشان آن عهدی که در میان من و جهان خواهد بود.
I esrablish my covenant with you: never again will all life be cut off by the waters of a food, never again will there be a flood to destroy the earth .
عهد خود را با شما استوار می کنم، که بار دیگر هر جسدی از آب طوفان هلاک نشود و طوفان بعد از این نباشد تا زمین را خراب کند.

for where two or tree come together in my name, there am i with them.
هر کجا که 2 یا 3 نفر با نام من جمع شوند،آنجا خواهم بود.

God said to them: be fruitful and increasein number and fill the earth.
و خداوند بدیشان گفت: بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید.
then they said: come, let us build ourselves a city, with a tower that reaches to the heavens,so that we may make a name for ourselves and not be scattered over the face of the whole earth.
و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سرش بآسمان برسد تا نامی برای خویش پیدا کنیم مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم.

that is why it was called "Babel" because there the lord confused the language of whole world!
از آن سبب آنجا را "بابل" نامیدند زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود.

be careful not to do your acts of righteousness before men, to be seen by them.
مراقب باشید اعمال نیک خود را در انظار مردم انجام ندهید تا شما را ببینند و تحسین کنند.

when you give to the needly, do not let your left hand know what your right hand is doing, so that your giving may be in secret.
اما وقتی به کسی صدقه می دهی ، نگذار حتی دست چپ از کاری که دست راستت می کند، آگاه شود، تا نیکویی در تو نهان باشد.
Do not judge, or you too will be judge.
از کسی ایراد نگیرید نگیرند.
ask and it will be given to you,seek and you will find,knock and the door will be opened to you.
بخواهید تا به شما داده شود،بجوئید تا بیابید،در بزنید تا در به روی شما باز شود.

Come to me,all you who are weary and burdend, and i will give you rest.
به سراغ من آیید ای تمامی زحمتکشان، من شما را آرامش می دهم.

مادر ترزا 
گوهری نادر در تنی نحیف

اگنس بوجاخیو Bojaxhiu در ۲۷ آگوست ۱۹۱۰ در اسکوپچ Skoplje آلبانی چشم به جهان گشود . و بر طبق آیین کاتولیک هنگام غسل تعمید در یک سالگی نام اگنس گنخا Agnes Gonxha به معنی غنچۀ گل را بر وی نهادند. او فرزند سوم یک خانوادۀ معتقد و شاد بود.
اگنس در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و مادر او با درآمد کوچکی که از راه خیاطی کسب میکرد نه تنها زندگی خانوادۀ خود را میگذراند بلکه به بینوایان و تهیدستان هم توجه و کمک میکرد.
از همان دوران جوانی اگنس علاقه داشت بهعنوان یک مبشر خدا را خدمت کند و با وجود استعدادی که در نویسندگی داشت میل خدمت به بینوایان او را بر این داشت که برای تحققِِ آرمان والای خود راهبه شود.

ادامه مطلب
برنادت
دختری که مریم مقدس را می بيند.

ماجرا کاملأ حقيقيست
.
برنادت در سال ۱۸۴۴ در جنوب فرانسه بدنيا آمد و در سال ۱۸۷۹ در اثر زور
گويی بالا دستی ها و ضعف جسمانی که داشت در گذشت. ۳۰ سال بعد
از فوت به دليل باز سازی آرامگاهش نبش قبر وی را می کنند و تابوت را
بيرون می آورند.صحنه عجيبی ديده می شود، بدن برنادت بعد از
گذشت ۳۰ سال سالم مانده بود.امروز جسد برنادت در يک کليسا و در
يک محفظه شيشه ای نگهداری می شود.لازم به ذکر هست که تا به حال
چندين مرتبه تابوت و لباسهای برنادت پوسيده و تعويض شده اما جسم اين
اين بانوی قديس همچنان سالم مانده.

دانيـــــــال در چاه شيـــــران

داریــــــــــــــوش صــــــــــــــد و بیست حاکم بر تمام ممــــــــــــــلکت گماشت تا آن را اداره کنند، و ســــــــــــــه وزیر نیز منصوب نمود تا بر کار حاکمان نظارت کرده، از منافع پادشاه حفاظت نمایند. طولی نکشید که دانیــــــــــــــال بدلیــــــــــــــل دانایــــــــــــــی خاصــــــــــــــی که داشت نشان داد که از سایر وزیران و حاکمان با کفــــــــــــــایت تر است. پس پــــــــــــــادشاه تصمیم گرفت اداره ی امور مملکت را بدست او بسپــــــــــــــارد. این امر باعث شد که سایر وزیران و حاکمان به دانیــــــــــــــال حســــــــــــــادت کنند. ایشان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند، ولی موفــــــــــــــق نــــــــــــــشدند؛ زیرا دانیــــــــــــــال در اداره ی امور مملکت درستــــــــــــــکار بود و هیــــــــــــــچ خــــــــــــــطا و اشتــــــــــــــباهی از او سر نمی زد.سر انجام به یکدیگر گفتند:" ما هر گز نمی توانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم. فــــــــــــــقط به وســــــــــــــیله ی مــــــــــــــذهبش می توانیم او را به دام بیــــــــــــــندازیم."

آن ها نزد پــــــــــــــادشاه رفتــــــــــــــند و گفتند:" داریــــــــــــــوش پادشاه تا ابــــــــــــــد زنده بماند! ما وزیــــــــــــــران، امیــــــــــــــران، حــــــــــــــاکمان، والــــــــــــــیان و مشــــــــــــــاوران پیشنهاد می کنیم قانــــــــــــــونی وضع کنید و دستور اکید بدهید که مدت ســــــــــــــی روز هر کس در خواستی از دارد تنها از پــــــــــــــادشاه بطلبد و اگر کســــــــــــــی آن را از خــــــــــــــدا یا انــــــــــــــسان دیــــــــــــــگری بطلبد در چــــــــــــــاه شیــــــــــــــران انداخته شود. ای پادشاه در خواســــــــــــــت می کنیم این فــــــــــــــرمان را امضــــــــــــــا کنید تا همچون قانون مــــــــــــــاد ها و پــــــــــــــارس ها لازمالاجرا و تغییر ناپذیر شود." پس داریوش پادشاه این فرمان را نوشت و امضا کرد.
وقتی دانیــــــــــــــال از صدور فــــــــــــــرمان پادشاه آگــــــــــــــاهی یافت رهسپار خانه اش شد. هنگامی که به خانه رسیــــــــــــــد به بالاخانه رفت و پــــــــــــــنجره ها را که رو به اورشــــــــــــــلیــــــــــــــم بود، باز کرد و زانو زده دعا نمود. او طبق معمول روزی ســــــــــــــه بار نزد خــــــــــــــدای خود دعــــــــــــــا می کرد و او را پرســــــــــــــتش می نمود.

وقتی دشمنان دانیال او را در حال دعا و درخواست حاجت از خدا دیدند؛ همه با هم نزد پادشاه رفتند و گفتند: " ای پادشاه، آیا فرمانی امضا نفرمودید که تا سی روز کسی نباید در خواست خود را از خدایی یا انسانی، غیر از پادشاه، بطلبد و اگر کسی از این فرمان سرپیچی کند، در چاه شیران انداخته شود؟"
پادشاه جواب داد :" بلی، این فرمان همچون فرمان ماد ها و پارس ها قابل اجراست و تغییر ناپذیر است."
آنگاه به پادشاه گفتند:"این دانیال که یکی از اسیران یهودی است روزی سه مرتبه دعا می کند و به پادشاه و فرمانی که صادر شده اعتنا نمی نماید."
وقتی پادشاه این را شنیداز اینکه چنین فرمانی صادر کرده سخت ناراحت شد و تصصمیم گرفت دانیال را نجات دهد. پس تا غروب در این فکر بود که راهی برای نجات دانیال بیابد.
آن اشخاص به هنگام غروب دوباره پیش پادشاه بازگشتند و گفتند:" ای پادشاه، همانطور که می دانید، طبق قانون ماد ها و پارس ها، فرمان پادشاه غیرقابل تغییر است."

پس سرانجام پادشاه دستور داد دانیال را بگیرند و در چاه شیران بیندازند. او به دانیال گفت:" خدای تو که همیشه او را عبادت می کنی تو را برهاند." سپس او را به چاه شیران انداختند. سنگی نیز آوردند و بر دهنه ی چاه گذاشتند. پادشاه با انگشتر خود و انگشتر های امیران خویش آن را مهر کرد تا کسی نتواند دانیال را نجات دهد.سپس به کاخ سلطنتی بازگشت و بدون اینکه لب به غذا بزند بیا در بزم شرکت کند تا صبح بیدار ماند.روز بعد، صبح خیلی زود برخاست و با عجله به سر چاه رفت، و با صدایی اندوهگین گفت:" ای دانیال، خدمتگزار خدای زنده، آیا خدایت که همیشه او را عبادت می کردی توانست تو را از چنگال شیران نجات دهد؟"
آنگاه صــــــــــدای دانیــــــــــال به گوش پادشاه رسید: "پــــــــــادشاه تا ابد زنده بماند ! آری،
خــــــــــدای مــــــــــن
فرشتــــــــــه ی خود را فــــــــــرستاد و دهان شیــــــــــران را بست تا به مــــــــــن آسیبــــــــــی نرسانند، چون من در حــــــــــضور
خدا
بی تقــــــــــصیرم و نسبت به تــــــــــو نیــــــــــز خــــــــــطایی نــــــــــکرده ام."

پادشاه بی نهایت شاد شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند. وقتی دانیال را از چاه بیرون آوردند هیچ آسیبی ندیده بود، زیرا به خدای خود توکل کرده بود.
آنگاه به دستور پادشاه افرادی را که دانیال را متهم کرده بودند آوردند و ایشان را با زنان و فرزندانشان به چاه شیران انداختند. آنان هنوز به ته چاه نرسیده بودند که شیران پاره پارشان کردند!
سپس داریوش پادشاه، این پیام را به تمام قوم های دنیا که از نژادها و زبان های گوناگون بودند، نوشت:
" با درود فراوان! بدین وسیله فرمان میدهم که هر کس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد، باید از خدای
دانیال بترسد و به او احترام
بگذارد؛ زیرا او خدای
زنده و
جاودان است و سلطنتش بی زوا
ل و بی پایان
می باشد. اوست
که نجات می دهد و می رهاند. او معجزات و کار های شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد. اوست که دانیال را از چنگ شیران نجات داد."